Episodios

  • وای باران، حمید مصدق
    Dec 24 2025

    وای باران

    باران

    شیشه پنجره را باران شست

    از دل من اما

    چه

    کسی نقش تو را خواهد شست؟


    آسمان سربی رنگ

    من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

    میپرد مرغ نگاهم تا دور

    وای باران

    باران

    پر مرغان نگاهم را شست

    خواب رویای فراموشیهاست

    خواب را دریابم

    که در آن دولت خاموشیهاست

    من شکوفایی گل های امیدم را در رویا ها میبینم

    و ندایی که به من میگوید

    گر چه شب تاریک است

    دل قوی دار

    سحر نزدیک است

    دل من در دل شب

    خواب پروانه شدن میبیندمهر در صبحدمان داس بدست

    خرمن خواب مرا میچیند

    آسمانها آبی

    پر مرغان صداقت آبیست

    دیده در آینه صبح تو را میبیند

    از گریبان تو صبح صادق

    می گشاید پر و بال

    تو گل سرخ منی

    تو گل یاس منی

    تو چنان شبنم پاک سحری

    نه

    از آن پاک تری

    تو بهاری

    نه بهاران از توست

    از تو میگیرد وام

    هر بهار این همه زیبایی را

    هوس باغ و بهارانم نیست

    ای بهین باغ بهارانم تو


    Más Menos
    2 m
  • همه عمر برندارم سر از این خمار مستی، سعدی
    Dec 21 2025

    همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

    که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی


    تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

    دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی


    چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن

    تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی


    نظری به دوستان کن که هزار بار بهتر از آن

    که تحیّتی نویسی و هدیتی فرستی


    دل دردمند ما را که اسیر توست یارا

    به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی


    نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا

    تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی


    برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را

    تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی


    دل هوشمند باید که به دلبری سپاری

    که چو قبله‌ایت باشد به از آن که خود پرستی


    چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد

    چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی


    گله از فراق یاران و جفای روزگاران

    نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی



    Más Menos
    2 m
  • گلستانه، سهراپ سپهری
    Dec 7 2025

    دشت‌هایی چه فراخ!

    کوه‌هایی چه بلند

    در گلستانه چه بوی علفی می‌آمد!

    من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم:

    پی خوابی شاید،

    پی نوری، ریگی، لبخندی.

    پشت تبریزی‌هاغفلت پاکی بود، که صدایم می‌زد.

    پای نی‌زاری ماندم،

    باد می‌آمد، گوش دادم:

    چه کسی با من، حرف می‌زند؟

    سوسماری لغزید.راه افتادم.

    یونجه‌زاری سر راه.بعد جالیز خیار، بوته‌های گل رنگ

    و فراموشی خاک.

    لب آبی

    گیوه‌ها را کندم، و نشستم، پاها در آب:

    من چه سبزم امروز

    و چه اندازه تنم هوشیار است!

    نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه.

    چه کسی پشت درختان است؟

    هیچ، می‌چرخد گاوی در کرت

    ظهر تابستان است.

    سایه‌ها می‌دانند، که چه تابستانی است.

    سایه‌هایی بی‌لک،

    گوشه ای روشن و پاک،

    کودکان احساس! جای بازی این‌جاست.

    زندگی خالی نیست:

    مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.

    آری

    تا شقایق هست، زندگی باید کرد.

    در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح

    و چنان بی‌تابم، که دلم می‌خواهد

    بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.

    دورها آوایی است، که مرا می‌خواند.

    Más Menos
    3 m
  • هنگام سپیده دم، ابو سعید ابوالخیر
    Dec 5 2025

    هنگام سپیده دم خروس سحری

    دانی که چرا کند همی نوحه گری؟

    یعنی که نمودند در آیینه صبح

    کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

    Más Menos
    Menos de 1 minuto
  • یاد آر ز شمع مرده یاد آر، علی اکبر دهخدا
    Nov 13 2025

    یاد آر ز شمع مرده یاد آر، علی اکبر دهخدا

    Más Menos
    4 m
  • آخرین فریب، نادر نادرپور
    Nov 11 2025

    گر آخرين فريب تو ای زندگی نبود

    اينک هزار بار رها کرده بودمت

    زآن پيشتر که باز مرا سوی خودکشی

    در پيش پای مرگ فدا کرده بودمت


    هر بار کز تو خواسته ام برکنم اميد

    آغوش گرم خويش به رويم گشاده‌ای

    دانسته‌ام که هرچه کنی جز فريب نيست

    اما درين فريب فسون‌ها نهاده‌ای


    در پشت پرده هيچ نداری جز اين فريب

    ليکن هزار جامه بر اندام او کنی

    چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت

    او را طلب کنی و مرا رام او کنی


    روزی نقاب عشق به رخسار او نهی

    تا نوری از اميد بتابد به خاطرم

    روزی غرور شعر و هنر نام او کنی

    تا سر بر آفتاب بسايم که شاعرم


    در دام اين فريب بسی دير مانده ام

    ديگر به عذر تازه نبخشم گناه خويش

    ای زندگی دريغ که چون از تو بگسلم

    در آخرين فريب تو جويم پناه خويش

    Más Menos
    2 m
  • ای قوم به حج رفته، مولانا
    Nov 8 2025

    ای قوم به حج رفته کجایید؟ کجایید؟

    معشوق همین جاست، بیایید بیایید


    معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

    در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟


    گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید

    هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید


    ده بار از آن راه بدان خانه برفتید

    یک بار از این خانه بر این بام برآیید


    آن خانه لطیفست نشان‌هاش بگفتید

    از خواجهٔ آن خانه نشانی بنمایید


    یک دستهٔ گل کو اگر آن باغ بدیدید؟

    یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید؟


    با این همه آن رنج شما گنج شما باد

    افسوس که بر گنجِ شما، پرده شمایید



    Más Menos
    1 m
  • کولی، سیمین بهبهانی
    Nov 5 2025

    رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده


    شب مانده است و با شب، تاریکی فشرده



    کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟


    شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟



    خاموش مانده اینک، خاموش تا همیشه


    چشم سیاه چادر با این چراغ مرده



    رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی


    چشمان مهربانش یک قطره ناسترده



    در گیسوی تو نشکفت آن بوسه لحظه لحظه

    این شب نداشت ، آری، الماس خرده خرده



    بازی کنان زگویی خون می فشاند و می گفت

    روزی سیاه چشمی سرخی به ما سپرده



    می رفت و گرد راهش از دود آه تیره

    نیلوفرانه در باد پیچیده تاب خورده



    سودای همرهی را گیسو به باد دادی

    رفت آن سوار با خود، یک تار مو نبرده




    Más Menos
    1 m
adbl_web_global_use_to_activate_DT_webcro_1694_expandible_banner_T1